سفارش تبلیغ
صبا
دوستانه
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 96 مرداد 1 توسط دوستانه | نظر

بسم الله

سلام

دیروز یه مارمولک کوچولو با سرعت باد رفت زیر کمد. کمد بزرگ و سنگینی که نمیتونم جابجاش کنم. خیلی آروم و بی سر و صدا گفتم: مارمولک جان لطف کن تا آقامون نیومده از این خونه برو بیرون وگرنه میگم بندازدت بیرون.

یاد سالها پیش افتادم که به این شهر گرمسیری اومده بودم و روزی نبود که صدای جیغ من از دیدن مارمولک بالا نره و تنم نلرزه. انقدر از مارمولک میترسیدم که با دیدنش به لرزه میافتادم و گاهی شروع به گریه میکردم. زنگ میزدم همسرم و ازش میخواستم همون لحظه کارش را رها کنه و بیاد مارمولک را بگیره. تا زمانی که مارمولک را از خانه بیرون نمیانداخت آروم نمیگرفتم و خواب به چشمام نمیرفت. ولی الان بعد از گذشت چندین سال، دیگه اون ترس بیخود را ندارم. نمیگم الان با دیدن مارمولک خوشحال میشم. نه! هنوزم وقتی یهو بی هوا جلوم میاد یه لحظه تو دلم خالی میشه. ولی دیگه بعدش عین خیالم نیست و خیلی راحت به بقیه کارم ادامه میدم و کاری با مارمولک جان ندارم. با وجودی که میدونم یه مارمولک توی خونه هست، ولی راحت میخوابم و کاری بهش ندارم. فقط موقع آشپزی مراقبم در قابلمه و ظروف بسته باشه و حشره ای چیزی تو غذا نیافته.

پیشرفت خوبیه نه! تهوع‌آور





طبقه بندی: مارمولک
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 96 تیر 11 توسط دوستانه | نظر بدهید

بسم الله

سلام

عید که رفته بودیم قم، یکی از خاله های بچه ها بهشون خونه سازی هدیه داد. بچه ها خیلی با این خونه سازی سرگرم میشند و باهاش شکل های مختلف درست می کنند. زینب بیشتر دوست داره قلعه درست کنه و برج. زهرای 19 ماهه اما دوست داره انقدر خونه ها رو روی هم بچینه تا به حدی بالا بره که دیگه مجبور باشه قدش رو بالا بکشه تا دستش به آخرین دونه برسه.

دیروز با خونه سازی بچه ها یه موتور درست کردیم. زهرا نشست روی مثلا موتوری که ساختیم. زینب هم میخواست بشینه ولی اجازه ندادم. چون زینب ماشالا بزرگ شده دیگه. ماه دیگه پنج سالش تموم میشه. اما هر چی میگفتم تو اگه بشینی روی این موتور ممکنه بشکنه اصلا نمیپذیرفت. میگفت پس چرا زهرا نشسته؟ به هیچ وجه نمیپذیرفت که زهرا خیلی کوچیکتره و وزنی نداره که بخواد خونه سازی بشکنه.

راستش پشیمون شدم از اینکه موتور رو درست کردم برای زهرا، باید فکر زینب رو هم میکردم. ولی دیگه پشیمونی فایده نداشت. از یک طرف زهرا نشسته بود و حاضر نبود بلند بشه. از طرفی دیگه زینب قهر کرده بود و رفته بود گوشه ی اتاق گریه میکرد. واقعا داوری بین این دو گاهی خیلی سخت میشه. ولی مجبور شدم یک راه انتخاب کنم. اونم بی محلی به زینب بود. باید متوجه میشد خواسته ی غیر معقولی داره. چون خودش چرخ داره و اصلا به زهرا اجازه نمیده سوار چرخش بشه. زینب کمی گریه کرد و بعد آروم شد. با دلخوری بهم نگاه میکرد. گفت منم دوست داشته باش. چرا فقط زهرا رو دوست داری؟ یه لحظه تو دلم خالی شد. بغلش کردم و بوسیدمش گفتم مامان قربونت برم من هر دوتونو دوس دارم. تو که دختر ناز منی مگه میشه دوستت نداشته باشم. ولی خودت بگو اصلا جا میشی روی این موتور قلابی که ساختیم؟ یه کمی به خونه سازیش نگاه کرد و دیگه چیزی نگفت. گویا راضی شد. ولی معلوم بود هنوز ته دلش دوست داشت روی اون موتور بشینه. زهرا که از روی موتور بلند شد، زینب با التماس گفت حالا میشه یه لحظه بشینم روش؟ قول میدم وزنمو کامل نندازم روش. دلم خیلی براش سوخت. احساس کردم اگه بازم بخوام نه بیارم بهش ظلم کردم و این موضوع رو دلش میمونه. بهش اجازه دادم با احتیاط بشینه و خیلی فشار نیاره به خونه سازی. الحمدلله به یه نشستن سبک راضی شد و زود بلند شد. :)

نمیدونم شما اگه جای من بودید چکار میکردید. شاید بگید نباید کوتاه میومدی. شایدم بعضی تون بگید باید همون اول میذاشتی زینب بشینه و این جریانات و گریه و التماس پیش نمیومد. به هر حال من پیش بینی وضع موجود را نکرده بودم و قضاوت هم سخته. مهم اینه که آخرش ختم به خیر شد.





طبقه بندی: خونه،  سازی
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 95 تیر 10 توسط دوستانه | نظر

هر بار که تو چشمای معصوم دختر هفت ماهه ام نگاه میکنم آرامش وصف ناشدنی پیدا میکنم. حتی در بدترین حالت روحی هم که باشم این دختر کوچولوی مظلوم منه که آرومم میکنه. وقتی زُل میزنه تو چشمام و با نگاهش باهام حرف میزنه، دوست دارم ساعت ها تو چشمای قشنگش نگاه کنم و فارغ از تمام خستگی ها و دل گرفتگی هام لحظاتی رو با دخترم خوش باشم.

شنیده بودم نگاه به عالِم با تقوا عبادته. به نظرم نگاه کردن به کودکان معصوم هم عبادته. چون واقعا آرامش خاصی رو به ما منتقل می کنند. آدم یاد خدا میافته و خلقت بی نظیرش.

مادر که میشی دیگه مال خودت نیستی. دیگه خواب و خوراکت برای خودت نیست. برنامه ی زندگیت رو باید به ساعت بچه هات تنظیم کنی. خصوصا الان که خیلی کوچیک هستند و بیشتر از هر زمان دیگه ای برای انجام کوچکترین کارهاشون هم به من مادر نیاز دارند.

من که با مادر بودن خودم کلی عشق می کنم. خدا رو شکر میکنم دو تا دختر ناز بهم داده که بتونم براشون مادری کنم. هر چند میدونم نمیتونم حق مطلب را ادا کنم و خیلی جاها در حقشون ظلم کردم. اما بازم دلم خوشه به رحمت و بخشش خدا ... امیدوارم از سر تقصیرات من بگذره و کمکم کنه بتونم مادر خوبی برای بچه هام باشم.

مادر بودن نعمت قشنگیه که هر چی خدا رو بخاطرش شکر کنیم بازم کمه. امیدوارم هر کی آرزوی مادر شدن داره به حق این شبهای عزیز ماه مبارک رمضان همین امسال روزی و قسمتش بشه.

 

پ.ن: میدونم خیلی درهم و پراکنده نوشتم. شاید به این دلیل باشه که خیلی وقته قلم به دست نگرفتم و نوشتن یه جورایی از یادم رفته. شایدم بخاطر این باشه که نصف بیشتر حواسم پیش کوچولوهامه و نمیتونم روی این صفحه تمرکز کنم.

التماس دعا




نوشته شده در تاریخ شنبه 94 مرداد 3 توسط دوستانه | نظر

بعد از ظهر یک روز پُرکار که از صبح مشغول شست و شور و رفت و روب منزل و پخت و پز بودی، بعد از اینکه سفره ی ناهار را جمع میکنی و ظرفها را میشوری، میای یه کم دراز بکشی استراحت کنی.

هنوز پلکهایت روی هم نرفته که با صدای دلنشین دخترت خواب از سرت میپره.

- مامان، من اَیی دارم بریم دسشویی

بلند میشوی و دخترت را میبری دستشویی. دوباره برمیگردی و قصد خوابیدن میکنی. آنقدر خسته ای که تا سرت به بالش میرسه خوابت میبره، ولی هنوز چند دقیقه نگذشته دوباره دختر شیرینت میاد کنارت و صدات میزنه.

- مامان، من آب میخوام.

از بطری آب کنار دستت یک لیوان آب برایش میریزی و دستش میدهی. دخترت جرعه ای مینوشه و میگه:

- مامان، این آب نرمه. ( شما بخونید گرمه ) بریم آب خنک یخچال بده بهم.

دوباره از جایت بلند میشوی، به آشپزخانه میروی و یک لیوان آب از بطری داخل یخچال برای دخترت میاوری. برمیگردی و دراز میکشی بلکه این بار بتوانی به خواب بعد از ظهرت برسی. تازه پلک هایت سنگین شده که صدای دخترت دوباره بیدارت میکنه. بخاطر بدخواب شدن پیاپی سردرد گرفته ای. دخترت معصومانه نگاهت میکنه و میگه:

- مامان، من شیر میخوام. بیا از یخچال بهم شیر بده.

از جایت بلند میشوی و به آشپزخانه میروی یک لیوان شیر برای دخترت میریزی و برمیگردی اتاق. ولی دخترت انگار پشیمان شده، میگه شیر نمیخوام. میخوام برنامه کودک ببینم. تلویزیون را برایش روشن میکنی. دوباره به قصد خوابیدن دراز میکشی. ولی باز هم دقایق کوتاهی نگذشته که با نوازش دستان دخترت از خواب میپری.

- مامان، ببین دلم خالی شده! غذا بده بخورم.

حق داره، سر سفره ی ناهار که چیزی نخورد باید الان گرسنه شده باشه. به آشپزخانه میروی و کمی غذا برایش گرم میکنی میدی بخوره، ولی دخترت طبق معمول دو قاشق بیشتر نمیخوره و زود از غذا دست میکشه.

تصمیم میگیری از خیر خواب نیمروزی بگذری، ولی سرت درد میکنه و نیاز به کمی خواب داری. لذا به اتاق دیگر میروی بلکه آنجا بتوانی کمی بخوابی. ولی انگار دخترت دست بردار نیست. عزمش را جزم کرده که مادرش نخوابد. پشت در اتاق ایستاده و یکسره به در میکوبه.

- مامان درو باز کن، میخوام بیام پیشت.

- مامان شلوار کوچولو پام کن. ( شما بخونید جوراب شلواری)

- مامان جورابامو تو دستم کن.

- مامان خوشگلم دوستت دارم.

همین جمله ی آخر بس است برای رفع تمام خستگی های یک روزت.

و اینگونه میشود که از خیر خواب نیم روزی میگذری ...




مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.

دریافت کد آمارگیر سایت