سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
دوستانه
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 95 تیر 10 توسط دوستانه | نظر

هر بار که تو چشمای معصوم دختر هفت ماهه ام نگاه میکنم آرامش وصف ناشدنی پیدا میکنم. حتی در بدترین حالت روحی هم که باشم این دختر کوچولوی مظلوم منه که آرومم میکنه. وقتی زُل میزنه تو چشمام و با نگاهش باهام حرف میزنه، دوست دارم ساعت ها تو چشمای قشنگش نگاه کنم و فارغ از تمام خستگی ها و دل گرفتگی هام لحظاتی رو با دخترم خوش باشم.

شنیده بودم نگاه به عالِم با تقوا عبادته. به نظرم نگاه کردن به کودکان معصوم هم عبادته. چون واقعا آرامش خاصی رو به ما منتقل می کنند. آدم یاد خدا میافته و خلقت بی نظیرش.

مادر که میشی دیگه مال خودت نیستی. دیگه خواب و خوراکت برای خودت نیست. برنامه ی زندگیت رو باید به ساعت بچه هات تنظیم کنی. خصوصا الان که خیلی کوچیک هستند و بیشتر از هر زمان دیگه ای برای انجام کوچکترین کارهاشون هم به من مادر نیاز دارند.

من که با مادر بودن خودم کلی عشق می کنم. خدا رو شکر میکنم دو تا دختر ناز بهم داده که بتونم براشون مادری کنم. هر چند میدونم نمیتونم حق مطلب را ادا کنم و خیلی جاها در حقشون ظلم کردم. اما بازم دلم خوشه به رحمت و بخشش خدا ... امیدوارم از سر تقصیرات من بگذره و کمکم کنه بتونم مادر خوبی برای بچه هام باشم.

مادر بودن نعمت قشنگیه که هر چی خدا رو بخاطرش شکر کنیم بازم کمه. امیدوارم هر کی آرزوی مادر شدن داره به حق این شبهای عزیز ماه مبارک رمضان همین امسال روزی و قسمتش بشه.

 

پ.ن: میدونم خیلی درهم و پراکنده نوشتم. شاید به این دلیل باشه که خیلی وقته قلم به دست نگرفتم و نوشتن یه جورایی از یادم رفته. شایدم بخاطر این باشه که نصف بیشتر حواسم پیش کوچولوهامه و نمیتونم روی این صفحه تمرکز کنم.

التماس دعا




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 95 تیر 8 توسط دوستانه | نظر

هر سال شب های قدر که میرسه بیشتر از هر زمان دیگه ای گناهان ریز و درشتی که بخاطر جهالتم مرتکب شدم جلوم رژه میره و من شرمنده ی خدا میشم. بعضی گناهان که تاثیر مستقیمش را در زندگیم دیدم و احساس میکنم خیلی از مشکلاتی که تو زندگیم برام پیش میاد، تاوان اشتباهات گذشته ی خودمه و گناهانی که خواسته و ناخواسته گرفتارشون شدم. گاهی فکر میکنم اگه خدا در توبه را به روی ما بندگانش باز نکرده بود میخواستیم چیکار کنیم! امشب یکی از اون شبهاییه که نباید مفت از دست بدیم. از خدا میخوام بهم این حال رو بده که بتونم از فرصتی که در اختیارم گذاشته استفاده کنم و اندکی جبران مافات کنم. امیدوارم در این لیالی قدر من و همه ی بندگان ملتمسش را مورد رحمت و مغفرت قرار بده و فرصتی دوباره بهمون بده.

ملتمس دعای همه ی شما خوبان هستم. دعا کنید خدا توفیق توبه ی واقعی را به همه ی ما بده. تا بتونیم با خلوص نیّت امام زمانمون را صدا بزنیم و زمینه ی ظهور فراهم بشه و چشمانمون منور به قدوم مبارک آقا و مولامون حضرت ولی عصر علیه السلام بشه.

إن شاء الله بهترین تقدیر امشب برای همه ی مسلمانان رقم بخوره.

التماس دعا




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 94 اسفند 18 توسط دوستانه | نظر

روزهای آخر سال همیشه جزو دلگیر ترین روزهای زندگی من است.

انگار با خانه تکانی، خاطرات قدیم را هم می تکانیم و یکی یکی جلوی ما رژه می روند.

خاطرات ریز و درشت، و تلخ و شیرینی که هر کدام برای خودش ماجرایی دارد.

دوستانی که بودند و حالا دیگر نیستند. دوستانی که هستند ولی دیگر انگار نیستند.

بغضی که این روزها گلویم را فشار می دهد. خاطراتی که برایم زنده می شود و نمیتوانم فراموش کنم. نمی دانم من به دلم بدهکارم یا دلم به من! این روزها اصلا دچار سردرگمی عجیبی هستم. به دنبال آرامشی هستم که انگار گمش کرده ام.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 94 اسفند 16 توسط دوستانه | نظر

سلام

خیلی وقته اینجا نیومدم. چند ماهی میشه که خانواده ی سه نفره ی ما چهار نفره شده؛ و دختر دومم به جمع ما اضافه شده. شاید در آینده از خاطرات این چند ماهی که نبودم و اتفاقاتی که برام افتاده بنویسم. نمیدونم بگم متأسفانه یا خوشبختانه دیگه مثل سابق فرصت ندارم وقتم را در فضای مجازی بگذرونم. یه روزگاری بود اگه یک روز لپتاپمو روشن نمی کردم، اون روزم شب نمیشد. ولی الان گاهی یک ماه میگذره و من اصلا فرصت روشن کردن لپتاپم را پیدا نمیکنم چه برسه به اینکه بیام نت و وبلاگ به روز کنم. ولی به نظرم این فرصت نداشتن ها میارزه به یک لبخند دخترام. گاهی روزگار خیلی برام سخت میگذره، خصوصا با شیطنت های دختر سه سال و نیمه ام و اذیت کردناش که دائم باید مراقب باشم خواهر چند ماهه اش را اذیت نکنه. ولی در کل همه ی این سختی ها شیرینه و به نظرم اگر نباشه لذت زندگی را نمیتونیم به تمام معنا بچشیم. دعا کنید صبرم بیشتر بشه. این آخر سالی احساس میکنم خیلی کم آوردم. خسته و کسلم. حتی حوصله ی خانه تکانی هم ندارم و هنوز هیچ کاری نکردم. البته بی خوابی های شبانه که باید به پای دختر دومم بیدار بمونم در این کسالت روزانه بی تاثیر نبوده. که امیدوارم این مسأله هم به زودی رفع بشه.

انقدر دیر به دیر اومدم اینجا و ننوشتم که نوشتن یادم رفته. حتی تایپ کردن هم برام مشکل شده. باید یه برنامه ریزی کنم بلکه بتونم حداقل هفته ای یک بار بیام اینجا و لحظاتی را برای خودم باشم.




نوشته شده در تاریخ شنبه 94 مرداد 3 توسط دوستانه | نظر

بعد از ظهر یک روز پُرکار که از صبح مشغول شست و شور و رفت و روب منزل و پخت و پز بودی، بعد از اینکه سفره ی ناهار را جمع میکنی و ظرفها را میشوری، میای یه کم دراز بکشی استراحت کنی.

هنوز پلکهایت روی هم نرفته که با صدای دلنشین دخترت خواب از سرت میپره.

- مامان، من اَیی دارم بریم دسشویی

بلند میشوی و دخترت را میبری دستشویی. دوباره برمیگردی و قصد خوابیدن میکنی. آنقدر خسته ای که تا سرت به بالش میرسه خوابت میبره، ولی هنوز چند دقیقه نگذشته دوباره دختر شیرینت میاد کنارت و صدات میزنه.

- مامان، من آب میخوام.

از بتری آب کنار دستت یک لیوان آب برایش میریزی و دستش میدهی. دخترت جرعه ای مینوشه و میگه:

- مامان، این آب نرمه. ( شما بخونید گرمه ) بریم آب خنک یخچال بده بهم.

دوباره از جایت بلند میشوی، به آشپزخانه میروی و یک لیوان آب از بتری داخل یخچال برای دخترت میاوری. برمیگردی و دراز میکشی بلکه این بار بتوانی به خواب بعد از ظهرت برسی. تازه پلک هایت سنگین شده که صدای دخترت دوباره بیدارت میکنه. بخاطر بدخواب شدن پیاپی سردرد گرفته ای. دخترت معصومانه نگاهت میکنه و میگه:

- مامان، من شیر میخوام. بیا از یخچال بهم شیر بده.

از جایت بلند میشوی و به آشپزخانه میروی یک لیوان شیر برای دخترت میریزی و برمیگردی اتاق. ولی دخترت انگار پشیمان شده، میگه شیر نمیخوام. میخوام برنامه کودک ببینم. تلویزیون را برایش روشن میکنی. دوباره به قصد خوابیدن دراز میکشی. ولی باز هم دقایق کوتاهی نگذشته که با نوازش دستان دخترت از خواب میپری.

- مامان، ببین دلم خالی شده! غذا بده بخورم.

حق داره، سر سفره ی ناهار که چیزی نخورد باید الان گرسنه شده باشه. به آشپزخانه میروی و کمی غذا برایش گرم میکنی میدی بخوره، ولی دخترت طبق معمول دو قاشق بیشتر نمیخوره و زود از غذا دست میکشه.

تصمیم میگیری از خیر خواب نیمروزی بگذری، ولی سرت درد میکنه و نیاز به کمی خواب داری. لذا به اتاق دیگر میروی بلکه آنجا بتوانی کمی بخوابی. ولی انگار دخترت دست بردار نیست. عزمش را جزم کرده که مادرش نخوابد. پشت در اتاق ایستاده و یکسره به در میکوبه.

- مامان درو باز کن، میخوام بیام پیشت.

- مامان شلوار کوچولو پام کن. ( شما بخونید جوراب شلواری)

- مامان جورابامو تو دستم کن.

- مامان خوشگلم دوستت دارم.

همین جمله ی آخر بس است برای رفع تمام خستگی های یک روزت.

و اینگونه میشود که از خیر خواب نیم روزی میگذری ...




مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.

دریافت کد آمارگیر سایت