سفارش تبلیغ
صبا
دوستانه
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92 دی 30 توسط دوستانه | نظر

صبح زود شلغم ها را شستم و بار گذاشتم.

بیدار که شد، یک شلغم خورد و بلند شد که حاضر شود و سر کار برود.

با ناراحتی گفتم: فقط یک شلغم! اونم به این شکل! نصفشو حروم کردی خب درست میخوردیش! چرا اسراف میکنی؟!

گفت: میل ندارم.

گفتم: خودت خوب میدونی که شلغم پخته اگر بمونه خاصیت و مزه اش را از دست میده. من این شلغم ها را اول صبحی برای تو آماده کردم، ولی تو حتی ذره ای قدر محبّت من رو نمیدونی. یه شلغم نصفه نیمه خوردی و داری میری.

مخصوصا اینطور حرف زدم که مجبور بشه چند شلغم دیگه بخوره، چون سرفه میکرد و مطمئن بودم شلغم ها برای گلوش خوبه.

چیزی نگفت و چند شلغم دیگه خورد. تشکّر کرد و رفت.

وقتی رفت، یک تکه از شلغمی که باقی مونده بود را در دهان گذاشتم. چنان تلخ بود که انگار زهر در دهانم ریختم. اولین بار بود چنین شلغم تلخی خورده بودم.

همسرم از این شلغم های تلخ چند تا خورده بود و خم به ابرو نیاورده بود و به من هم چیزی نگفته بود.

از رفتار خودم شرمنده شدم که همسرم را مجبور کرده بودم به زور این شلغم های تلخ را بخوره.

وقتی برگشت دیگه سرفه نمیکرد. گلو دردش خوب شده بود.

گفتم تو میدونستی شلغم ها تلخه چرا خوردی و هیچی به من نگفتی!

گفت: قدر نشناسی بود اگه میزدم تو ذوقت. ناشُکری بود اگه به نعمت خدا ایراد می گرفتم.

این اخلاقش را خیلی دوست دارم.





طبقه بندی: زندگی،  گذشت،  شلغم
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.

دریافت کد آمارگیر سایت